دلم برایِ وبلاگ نویسی تنگ شده است ، می خواهم دوباره بنویسم ، امروز نگاهی به وبلاگِ هایِ دوستانِ قدیمی انداختم ، خیلی دلم گرفت ؛ بعضی ها دیگر نیستند و خداحافظی کردند با وبلاگ نویسی ، خواستم یادی از همه شان کنم که در این چند سال که من چه در اینجا ، چه در جاهایِ دیگر می نوشتم همیشه همراه بودند.
دوباره می نویسم .... که هم بخوانم هم خوانده شوم ....منتظر نقدهایِ دل نشینتان هستم....
شعری میانِ سپید و نیمایی با عنوانِ سکانسِ آزاد ( ایستگاهِ تردید ) برایِ شروع....
تقدیم به همه یِ دوستانم ...
غروبِ وحشت و تردید
میانِ خواب و بیداری
نمایِ تلخِ تنهایی
حضورِ مردِ بغض آلود
در این ایستگاهِ دور و پرت ، به زیرِ بارشِ باران
نگاهش رو به راه آهن
سفر کردن ، سفر کردن
همان مردی که غم دارد
از این دنیایِ جولان گاه
از این تصویرِ رنجیده ، از این دشوارِ بی پایان
جامه دان بر دست ، ردایش عشقِ جامانده
سرودش ترسِ ناخوانده ، هوایش نقطه چین می شد....
نگاهی رو به ساعت کرد
حدودِ چرخشی دیگر ، از آن دقایق شمارش مانده تا قطار رسد اینجا...
به ناگه سویِ افکارش ، به سمتِ ماندگاری رفت
به سمتِ بویِ شیرینش ، میانِ دشتِ پهناور
به سمتِ عشقِ دلبندش ، که از بغضی سرازیر است
دلش می رفت و جا می ماند میانِ سرزمینِ عشق
که آن مردِ جدا مانده ، هوایِ رفتنش را داشت
نگاهی رو به خویش انداخت
دلش را با خویشتن دیگر نمی دید
پس آن مردی که عزمِ رفتن داشت ، بی دل ، زآنجا سویِ هرکجا آباد می رفت
نگاهی بارِ دیگر رو به ساعت کرد...
نیم چرخش مانده بود تا رفتن و رفتن
به ناگه باز فکرش رفت
به یادِ بویِ سرزمین افتاد ، به یادِ فصلِ آغازش
به یادِ دوستانِ خویش ، میانِ لحظه هایِ بی سرانجامش
حواسش در همان جا بود ، همان جایی که ریشه داده بود پایش
دگر باره نگاهی رو به خویش انداخت
حواسش را ندیدو فکرو افکارش...
پس آن مردی که عزمِ رفتن داشت ، بدونِ فکر باید کوچ می کرد ، بدونِ بودنِ احساس و افکارش
چشم و گوش و هرچه که در بودنش پیدا ، همه سویِ هوایِ سرزمینش بود
در این وادی گرفتارِ جدایی بود
که ناگه سوتِ آن قطار رسید بر گوشِ جامانده....
نگاهی کردو دید آن اندکی مردم که آنجا بود ، سوارِ آن قطار می شد
به خویش برگشت و باز هم نگاهی کرد
بدید این کس که عزمِ رفتن دارد
نه دل همراهش است ، نه عقل و هوش ، نه چشم و گوش
همه در سرزمین به جامانده
دگر چیزی درونِ قابِ تصویرِ نگاهِ ما نبود ، جز رفتنِ قطار.....
و آنگه از نمایِ دور تصویر مردی که جامه دان بر دست ، کنار ایستگاه ایستاده بودو ....
همچنان هم هست....
پویا فتحی ، بامدادِ بیستمِ مرداد ماهِ یک هزارو سیصدو هشتادو نه خورشیدی