تبليغاتX
تنها لحظه ای با من باش...(مدار بسته!!!!)

تنها لحظه ای با من باش...(مدار بسته!!!!)

می گویند انسانی از همین حوالی

اينگونه نگاهم نكن

مي دوني روزي چند بار دلم برات تنگ ميشه؟

روزي يه بار ولي اين يه بار يك شبانه روز طول ميكشه

حس ميكنم داري چپ چپ نگام مي كني

شايد هم خودم دارم خودمو چپ چپ نگا مي كنم....

انواع و اقسامِ كارهايِ عجيب و غريبو تو اين مدت انجام دادم

خندم ميگيره از خودم

نمي دونم اصلا چي دارم مي نويسم

الان فكر مي كني چه جوري نشستم؟

حدس بزن

....

پاهام و گذاشتم رو ميز يه دستم هم رو لبه يِ صندليه....مثه هميشه

همه يِ اين حرفارو بي خيال

فقط چپ چپ نيگام نكن

يه حرفِ ساده خيلي وقته تو دلم مونده

ولي جايي براي گفتنش ندارم

مارال

دلم برات تنگ شده

اولِ حرفام مي خواستم يه چيزِ ديگه هم بگم ولي نگفتم

الان كلمو چسبوندم به اين شيشه يِ رفيق قديمي

.

.

.

چه خوبه كه چرت و پرت هايِ منو فقط تو مي فهمي

يه ذره ازت ناراحتم فقط

ولي انقدر چشم انتظارت هستم كه دارم فاصله رو از رو مي برم

كارايي هم كه كردم مطمئنم واسه تو هم جالبه

تو هم خندت ميگيره

همشو برات كاملِ كامل ميگم ، باحاله


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 18:28  توسط "پویا فتحی"  | 

تنها و تنها براي مارال

امروز از صبح دنبالِ تموم كردن اين حرف بودم

بانو ، مارالم .... ميلادت گرامي

حرفهايم همه در شعر است

با صداي خودم بشنو

اميدوارم كه اين هديه ي مرا دوست داشته باشي

از آدرس پايين مي توني دانلود كني

خيلي حرف دارم ، ولي خصوصي است

باشد براي مردادِ باران و غزل


http://www.4shared.com/video/3o5HgOx7/Baaraano_qazal_MPEG1_Web_PAL.html

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 2:24  توسط "پویا فتحی"  | 

گمنام

به هر سفر كه مي رم ، داغِ دلم بيشتر تازه ميشه . نبودنت رو بيشتر از بيشتر حس مي كنم ؛ ديگه حرفِ كوچه باغ و گلايِ كاغذي نيست ، حرف ، حرفِ يه دلِ درموندست ، حرفِ منه ، حرفِ روزگارِ منه.

اصلا فرقي نداره كجا باشم ، با كي باشم يا نباشم ، كارِ دل از اين حرفا گذشته ، اون ريسمانِ محكمي كه با هيچ شمشيرِ تيزي پاره نمي شد ، حالا با يك نگاهِ عشق ، پاره پاره شده.

نه ، نقلِ من و تو نيست ، نقلِ ماست ، نقلِ مايي كه خودمون ساختيمش ، حالا افتاده تو بازارِ راكدِ روزگار ، اگه تو اين حال و هوا بهش برسيم ، ميشه همون دريايي كه چشم انتظارش بوديم ، وگرنه آخرو عاقبتش مرداب ميشه كه اگه نيلوفرم روش سبز شه بازم كرختيِ آب و هوايِ دلگيرش ناخوشه.

من خبط كردم و زدم زيرِ قولم ، خودمم فكرشو نمي كردم كه اين كارو بكنم ولي گفتم كه كارِ دل از اين حرفا خيلي وقتِ كه گذشته ، حالا قرار بود اگه تو زدي زيرِ قولت من جولتو بگيرم ، اگرم من كه تو ، تو اين كارو كردي و واسادي جلويِ من و با سكوتت گفتي هنوز وقتش نيست ، هنوز 10 ماهِ ديگه مونده تا اون مردادي كه من و تو قرار گذاشتيم.

هميشه ميگن با عقلت تصميم بگير نه با قلبت ، ولي نميشه ، خداييش نميشه ، اصلا تو تا حالا ديدي بگن يه نفر مرگِ قلبي كرد؟ ، نميگن چون وقتي قلب بميره ديگه طرف مرده و جاييش باقي نمونده يعني وقتي قلب بميره مغزم باهاش ميميره ، ولي مرگِ مغزي تا دلت بخواد هست ، چون وقتي يكي مغزش بميره ، قلبش هنوز ممكنه كار كنه ، پس عمر قلب وابسته به مغز نيست ، ولي عمر مغز وابسته به قلبه ، اينارو گفتم كه بگم ، مگه نمي گن هميشه رو اون چيزي حساب كن كه وابستگي نداره؟....خوب منم رو قلبم حساب مي كنم ...مي بيني كه به اين مغز لاكردار وابسته نيست.

خلاصه يِ مطلب كارِ دل ، كارِ امروز و ديروزو فردا نيست ، كارِ يه عمرو يه تاريخِ ... نميشه ازش كنار كشيد ، كسي هم كه ميگه بي خيالِ دل ، عمرن نمي تونه ، يه روزي همون دل يه جايي خفتشو مي گيره كه خودشم نمي فهمه.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 20:41  توسط "پویا فتحی"  | 

مردونگي

براي مارالم


به من جرات بدي ، مردِ تو ميشم

نترسونم از اين دنيايِ بي نام

سكوتِ غربتو از من جدا كن

ببين اوجِ غرورو تويِ چشمام

 

همه مردونگي تويِ صدامه

صدايي كه قسم خورده بمونه

ميونِ برزخِ ترس و جدايي

سرودِ عشقو بي پروا بخونه

 

تمومِ بغضِ شبهاتو رهاكن

بذار دنيا برامون تازه باشه

غم و دلواپسي آغازِ راهه

نذار شوقِ سفر از ما جداشه

 

من از چشمايِ تو دريايِ عشقم

نه مجنونم ، نه خسرو ، نه سياوش

به اسمت نبضِ خورشيدو گرفتم

نه فرهادم ، از دنيايِ آرش

 

تمومِ راهو رسمِ زندگيمو

تو دستايِ نجيبِ تو نوشتم

من از تو صاحبِ خورشيدو ماهم

تمومِ لحظه هارو تو بهشتم

 

بذار مردونه همراهِ تو باشم

برايِ لمسِ رويايِ تماشا

نميذارم كه تو تنها بموني

از اينجا تا تمومِ آرزوها

 

همه مردونگي تويِ صدامه

صدايي كه قسم خورده بمونه

ميونِ برزخِ ترس و جدايي

سرودِ عشقو بي پروا بخونه

  

من از چشمايِ تو دريايِ عشقم

نه مجنونم ، نه خسرو ، نه سياوش

به اسمت نبضِ خورشيدو گرفتم

نه فرهادم ، از دنيايِ آرش

 

پويا فتحي

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 8:46  توسط "پویا فتحی"  | 

مارال

بانو راز نيست


بانو پنهان نيست

بانو مارال است

تمامِ بودنِ من در يك لبخندِ اوست



من عاشقانه مي نويسم

تنها عاشقانه

تو سياستِ مني

تو اصلاحاتِ مني

تو انقلابِ مني

تو موجِ سبزِ مني

مارالِ من



گفته بودم كه تو هم قافيه ي هر حال هستي

و حال تنها با مارال قافيه مي شود





ديشب بغض كردم

دروغ چرا؟ گريه هم كردم

خوب ، دلتنگ بودم

كارِ ديگري نميدانستم تا دلتنگي ام آرام شود



مارالم

دلم هوايِ صدا كردنت را دارد

دوست دارم با همين صدايِ خشنم باز هم نامِ لطيفِ تورا صدا كنم



مي داني چقدر خوش است؟

چقدر خوش است كه هر جا مي روم

عطرِ تو ركنِ اول و آخر تنفس من است

فرقي ندارد تهران باشم يا شيراز

يا در بارانِ شمال انعكاس نورِ تورا در آسمان ببينم

همه جا هوايِ توست

همه جا پرواز مي كند بودنت

راستي وقتي مي خوابم

تصوير خوابِ تو در عمقِ چشمانم نمايان مي شود

يادت هست؟

مي دانم كه يادت هست

هرچه را من از ياد ببرم ، تو از ياد نمي بري

پس به ياد آر

شبهايي را كه با صدايِ من با صداي خواندنِ شعر مي خوابيدي



به ياد آر به خاطر هر چيزِ پاك و هر چيز كوچك به خاك افتادند



شاملو مي خواندمو تو

در آخر شعر خواب بودي

و آنجا بود كه قلمم مي نوشت از تو ، از بودنِ تو ، از حضورِ بي نقصانِ تو



به ياد آر

تو مي خوابي و من تنها نگاهت مي كنم بانو

تمام نور ماه شب به تو مي باره از هرسو



زبان از وصفِ خوابِ تو الكن است



آه......چقدر از تو نوشتن دلچسب است

مارالم

تو بانويِ تمامِ بودنِ من هستي

اگر راه مي روم ، اگر مي خندم ، اگر بغض مي كنم ، اگر فرياد مي زنم

به شوقِ آمدنِ مردادي ديگر است كه تو

بي وقفه هستي

بي وقفه تر از رگبار

بي وقفه تر از دريا

بي وقفه تر از دنيا



هميشه هستي



بانو ، مارالم

راستي ، لاك پشت ها را زنده به گور كردم

شكلات ها هم كه پيشِ توست



مرداد را عشق است

با تمشكِ لبهايت

با ارغوانِ آغوشت

با اقاقيايِ هميشه سبزِ بودنت



پويا فتحي ، بامداد 31 مرداد ماهِ 1389 خورشيدي
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 22:1  توسط "پویا فتحی" 

سکانسِ آزاد ( ایستگاهِ تردید )

 دلم برایِ وبلاگ نویسی تنگ شده است ، می خواهم دوباره بنویسم ، امروز نگاهی به وبلاگِ هایِ دوستانِ قدیمی انداختم ، خیلی دلم گرفت ؛ بعضی ها دیگر نیستند و خداحافظی کردند با وبلاگ نویسی ، خواستم یادی از همه شان کنم که در این چند سال که من چه در اینجا ، چه در جاهایِ دیگر می نوشتم همیشه همراه بودند.  


دوباره می نویسم .... که هم بخوانم هم خوانده شوم ....منتظر نقدهایِ دل نشینتان هستم....

شعری میانِ سپید و نیمایی با عنوانِ سکانسِ آزاد ( ایستگاهِ تردید ) برایِ شروع....

تقدیم به همه یِ دوستانم ...




غروبِ وحشت و تردید 

میانِ خواب و بیداری

نمایِ تلخِ تنهایی

حضورِ مردِ بغض آلود

در این ایستگاهِ دور و پرت ، به زیرِ بارشِ باران

نگاهش رو به راه آهن

سفر کردن ، سفر کردن


همان مردی که غم دارد 

از این دنیایِ جولان گاه

از این تصویرِ رنجیده ، از این دشوارِ بی پایان


جامه دان بر دست ، ردایش عشقِ جامانده

سرودش ترسِ ناخوانده ، هوایش نقطه چین می شد....


نگاهی رو به ساعت کرد 

حدودِ چرخشی دیگر ، از آن دقایق  شمارش مانده تا قطار رسد اینجا...

به ناگه سویِ افکارش ، به سمتِ ماندگاری رفت

به سمتِ بویِ شیرینش ، میانِ دشتِ پهناور

به سمتِ عشقِ دلبندش ، که از بغضی سرازیر است

دلش می رفت و جا می ماند میانِ سرزمینِ عشق

که آن مردِ جدا مانده ، هوایِ رفتنش را داشت

نگاهی رو به خویش انداخت

دلش را با خویشتن دیگر نمی دید

پس آن مردی که عزمِ رفتن داشت ، بی دل ، زآنجا سویِ هرکجا آباد می رفت


نگاهی بارِ دیگر رو به ساعت کرد...

نیم چرخش مانده بود تا رفتن و رفتن

به ناگه باز فکرش رفت

به یادِ بویِ سرزمین افتاد ، به یادِ فصلِ آغازش

به یادِ دوستانِ خویش ، میانِ لحظه هایِ بی سرانجامش

حواسش در همان جا بود ، همان جایی که ریشه داده بود پایش

دگر باره نگاهی رو به خویش انداخت

حواسش را ندیدو فکرو افکارش...

پس آن مردی که عزمِ رفتن داشت ، بدونِ فکر باید کوچ می کرد ، بدونِ بودنِ احساس و افکارش

چشم و گوش و هرچه که در بودنش پیدا ، همه سویِ هوایِ سرزمینش بود


در این وادی گرفتارِ جدایی بود 

که ناگه سوتِ آن قطار رسید بر گوشِ جامانده....

نگاهی کردو دید آن اندکی مردم که آنجا بود ، سوارِ آن قطار می شد

به خویش برگشت و باز هم  نگاهی کرد

بدید این کس که عزمِ رفتن دارد

نه دل همراهش است ، نه عقل و هوش ، نه چشم و گوش

همه در سرزمین به جامانده


دگر چیزی درونِ قابِ تصویرِ نگاهِ ما نبود ، جز رفتنِ قطار.....

و آنگه از نمایِ دور تصویر مردی که جامه دان بر دست ، کنار ایستگاه ایستاده بودو ....

همچنان هم هست....



پویا فتحی ، بامدادِ بیستمِ مرداد ماهِ یک هزارو سیصدو هشتادو نه خورشیدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 17:10  توسط "پویا فتحی"  | 

من از درونِ تو گریه می کنم

من دردهایِ تو را می دانم

چون خودم صاحبِ دردم

دلم ذره ذره می شود وقتی می دانم بغض داری و یارایِ باریدنش را نداری

از ریشه می سوزم وقتی می دانم درد هایت سنگین شده

تو دردهایت نهان است و نهان ترشان می کنی

در خود می ریزی و وجودت را می آزاری

دلم می خواهد تک تکِ غمهایت را در آغوش بگیرم

دلم می خواهد به جایِ تو تب کنم کمر درد کنم ، دندان درد کنم ، گوش درد کنم

دلم می خواهد تو همیشه ات خوب باشد و من به جایِ تو ویران شوم

دلم می خواهد در آغوشت بگیرم و نگذارم اندکی هوایِ ناخوش سراغت بیاید

من به جایِ تمامِ اشک ها یِ نریخته یِ تو می بارم تا شاید تو سبک شوی

بغض می کنی مارالِ من هستیِ من ، من آرزویِ فنا می کنم از دل لرزه هایِ تو

من از درونِ تو با خبرم

من از لگد مال شدنِ احساسِ تو با خبرم

من ، توام

بگذاز تکه تکه شوم از ناخوشیت

مارالِ من

جهان را بر سرِ من خراب کن اما ، نلرز ، تب نکن ، درد نکش

دردت ویرانم می کند اما ویران می شوم تا تو درد نکشی

من بغضت را می دانم

من گریه یِ نخوانده ات را می دانم

من نگفته هایت را می دانم

من تورا از برم

من از درونِ تو گریه می کنم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 17:11  توسط "پویا فتحی"  | 

به نامِ پدرم ، برایِ پدرم


من وارثِ نورم ، با رنگِ آبادی

از جانبِ مردی ، از نسلِ آزادی


من وارثِ عشقم ، عشقی که لبریزِ 

آغازِ فروردین ، در عمقِ پاییزِ


من وارثِ فریاد ، از نسلِ خورشیدم

دنیارو از ریشه ، تا انتها دیدم


با رنگِ آزادی ، فردامو می بینم 

تا فتحِ رویاها ، هرگز نمی شینم


در خونِ من عشقو ، دلدادگی جاریست

دنیا به چشمِ من ، رویایِ اجباریست


میراثِ من اینه ، یک راهِ بی پایان

تا فتحِ آزادی ، هم خصلتِ باران


بامداد 11.5.1389


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 15:22  توسط "پویا فتحی"  | 

مارال ، ماه ، من

شب است

شب است

تاریکیِ آسمان گره خورده است به افسردگیِ زمین

من گوشه یِ تاریک روشنِ اتاقم نشسته ام

با قلمی که سنگین شده است به رویِ کاغذی ساده از تو می نویسم مارالِ من

لحظاتی پیش تصویری دیدم

پر از نور ، پر از زیبایی ، پر از تنهایی

ماه را دیدم ، ماه را میانِ شاخه هایِ درختِ کوچه مان دیدم که به سمتِ هلال شدن می رفت...

قبل از اینکه این تصویر را ببینم ، داشتم از بی تو بودن در سیاه چاله یِ شب سقوط می کردم

اما........اما

وقتی نگاهم به این تصویر افتاد ، دلم روشن شد...

خون در رگهایم باز هم مسیرِ دریایِ قلب را پیدا کرد

مارالِ من ، تصویر تو در ماه نبود اما ماه از زبانِ تو با من سخن می گفت

می گفت : تو هم دلت روشن است

می گفت : تو هم فردا را چشم انتظاری برایِ بودنِ دلخوشِ با هم

مارال من

مارال من

ای وای که چه سخت است...

وقتی که نامت را بر زبان می آورم آسان تر از این است که می نویسم

وقتی نامت را می نویسم انگار یک دلتنگیِ عظیم از سمتِ نوشته یِ نامت به سمتم پرتاب می شود

قلمم آنقدر وزن پیدا پیدا می کند هنگامِ نوشتنِ اسمِ با شکوهِ تو که دستم یارایِ نگاه داشتنش را ندارد...



شاید

شاید همین حالا که می نویسم تو هم بیدار باشی

به ماه می گویم که اگر بیدار هستی به تو بگوید

این بار از زبانِ من...

من رسوایِ توام ، رسوایِ توام

از ریشه تا برگ

از خاک تا میوه

از عمق تا پرواز

از هیچ تا بی نهایت

از من تا من ، از تو تا تو ، از من تا تو

پس بمان ، بمان

که رفتنت در دنیایِ من بی تعریف است

وجودم نبودنت را نمی شناسد

نمی توان یک ندانسته را که اینقدر بزرگ است در یک عمر برای من تعریف کرد که بعد بپذیرمش...

پس بمان 

(من ره به خلوتِ عشق ، هرگز نبرده بودم 

پیدا نمی شدی تو ، شاید که مرده بودم

من باتو خو گرفتم ، از خنده ات شکفتم

چشمِ تو شاعرم بود ، تا این ترانه گفتم)


چشمِ تو شاعر همیشه یِ من است  

تو جاری هستی تویِ هر لحظه ی من

مارالِ من


30.4.1389.....2بامداد

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 13:23  توسط "پویا فتحی"  | 

مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی

مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی.


(کریستوف مارلو)...........



اولین جمله ای که از تو خواندم این بود بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 0:23  توسط "پویا فتحی"  |